تبليغاتX
مدیریتی اقتصادی رسانه ای

خودت احترام خودت رو داشته باش تا ديگران احترامتو داشته باشن.

صبح داشتم با مترو مي رفتم سر کار . خانمي رو ديدم که توي قطار جايي براي نشستن نبود و کف قطار نشسته بود

 روي صندلي ها هم جوانان غيور نشسته بودند و در حال استراحت صبگاهي بودند.

خسته نباشيد.

اين نکته  به نظر من رسيدکه؛

من اين صحنه ها رو زياد مي بينم حتي در مورد بچه ها و افراد مسن. در مورد خانم هاي جوان بيشتر و بيشتر.

من ميگم اگر يه خانم احترام خواه باشه چرا جامعه بايد بي احترامي کنه.

بايد احترام رو بخايم.

کاري نکنيم که ديگران بي احترامي و رعايت نکردن خيلي چيزهارو عادي ببينند.

از يه خانمي که داشت سگش رو توي فضاي سبز يکي از ميدوناي اطراف محل خونمون دور ميداد پرسيدم: داره چکار ميکنه؟

جواب داد : جيش ميکنه!

اين روزها خيلي از مکالمات ما بي پرده شده . مثلا فروشنده مغازه در مورد چاقي و لاغري خانم صحبت ميکنه. من ديدم و شنيدم.البته بعضي از مسائل شخصيه اما فرهنگهاي شخصي سيلي ميشن بنيان کن که اعتبار و ارزش و شعني براي کسي نميگذاره.

ممکنه يه روز زني از خانواده ما با اين فرهنگ نو ظهور برخورد کنه . اون موقع چه احساسي داريد.

روزهايي شده توي اتوبوس در جمع پسرهائي که از مدرسه بر ميگردند جديد ترين و آپديت ترين فحشها رو شنيدم.

بلند بلند نثار معلم و دوستان هم شانشون مي کنند و ترسي از هيچ چيز ندارند.

البته توي خيابون و کوچه هم با اين حضرات برخورد کرده ايد.

البته !

تذکر بديم.

نترسيم

اگر تذکر نديم روزي مياد که هر شخصي خودش رو مجاز ميدونه هر چيزي بگه و هر کاري کنه.

اگه تذکر نديم اشتباه ها بيشتر ميشن و موثر تر.

يا علي

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:55 توسط محمود مزینانی |

نوشته طنزآلود حاضر توسط م.ا یکی از اعضای انجمن قدیمی روزنامه نگاران ایران برای سایت بولتن ارسال شده:

در یک روز مطبوع زمستانی در یکی از شوارع دُبی دیدم دو نفر که خیلی آشنا به نظر می رسیدند تفرج کنان و شلنگ تخته زنان می گردند و از زندگی لذت می برند! بندة بینوا که به دلیل خاصی در آن شهر غریب مشغول کارم بودم بعد از اینکه آقایان را بجا آوردم و شناختم، خواستم دنبالشان بروم و خوش و بشی کنم اما در آن آشفته بازار میسر نشد. بعد فکر کردم که شاید بهتر است دیدارشان را به تهران موکول کنم و در انجمن روزنامه نگاران که بندة بینوا هم عضو آن هستم خدمتشان برسم.

ماجرا گذشت تا اینکه به تهران برگشتم و با دوستان انجمن تماس گرفتم و از وضع آن جویا شدم که گفتند معلوم نیست چه خبر است و هیئت مدیره نه کاری میکند و نه توضیحی میدهد و... . در این گیر و دار یکی از دوستان مطلبی را از سایت (امروزنامه) به من داد تا بخوانم. این مطلب دربارة سوء استفادة هیئت مدیرة انجن از موقعیت و امکانات انجمن بود و در آن اشاره شده بود که در بسیاری موارد اعضای هیئت مدیره با امکانات انجمن به مسافرتهای خارج کشور رفته اند و هیچ توضیحی هم به اعضا نداده اند که دلایل سفرها چه بوده و چه دستاوردهایی داشته است. با خواندن این مطلب به صرافت افتادم تا ته و توی حضور آن دو «آشنا» را که از قضا اعضای اصلی هیئت مدیره هم بودند، در دبُی در بیاورم.

ابتدا از دوستان عضو پرسیدم در این دو سه ماه اخیر در انجمن اعلامیه یا اطلاعیه ای که نشان دهنده سفر به دُبی باشد دیده اند یا نه؟ کسی جواب مثبت نداد اما یکی از رونامه نگاران گفت از خانم.... شنیده است که اجلاسی به میزبانی یک سازمان بین المللی روزنامه نگاران در دُبی برگزار میشود. یافتن تاریخ برگزاری این اجلاس در عصر ارتباطات چندان مشکل نبود و با کمال تأسف دیدم که درست همان زمانی بوده که بندة بینوا آن دو «آشنا» را در یکی از شوارع دُبی دیده بودم شلنگ تخته زنان و تفرج کنان...

تا امروز که این مطلب را مینویسم، آقایان هنوز هیچ اطلاعی و توضیحی دربارة این سفر نداده اند... شاید هنوز دارند خستگی آن شلنگ تخته زدن را در میکنند!!
و اما سفر بعدی!
چند وقت پیش دوستان تماس گرفتند و گفتند آماده شو برویم سفر!
گفتم کجا؟ گفتند افغانستان!
گفتم چه خبر است؟
گفتند: همایش انتخابات ریاست جمهوری افغانستان و از انجمن روزنامه نگاران ایران هم دعوت شده است.
گفتم چرا دوستان عضو هیئت مدیره نمی روند؟ آنها که پا به سفرشان «ماشاءالله» خیلی خوب است!
گفتند این یکی را بذل و بخشش کرده اند به اعضای انجمن!
گفتم لابد می خواهند ببینند انتخابات ریاست جمهوری تخت نظارت و دخالت آمریکایی ها چه مزه ای میدهد تا شاید باز هم بچسبند به قضیة «انتخابات آزاد تحت نظارت بین المللی».
گفتند موضوع را سیاسی جناحی نکن.
گفتم مگر اعضای هیئت مدیره در این سالها غیرسیاسی و غیرجناحی عمل کرده اند؟
گفتند حالا که یک سفر خارجی هم برایت ترتیب داده اند ناسپاسی میکنی؟
گفتم چرا دبی را تنها گشت زدند یا اروپا را بی خبر و تنها و اختصاصی و خانوادگی (!) رفتند و حالا که نوبت به افغانستان رسید یاد اعضای انجمن افتاده اند؟!!
گفت لابد مشغله دارند. آخر مدیریت یک انجمن که شوخی نیست!
... بالاخره می آیی افغانستان یا نه؟

نرفتم. آنها که رفتند گفتند که فقط یکی از اعضای هیئت مدیرة انجمن آمده بود و شش هفت نفر بقیه روزنامه نگاران عضو انجمن بودند، یعنی نه سر پیاز و نه ته پیاز. فقط قرار بود به آنها و بقیه بباورانند که شما هم به خرج انجمن سفر خارجی رفته اید؛ گیرم که یک هفته در افغانستان!!!
منبع: سایت تابناک
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:17 توسط محمود مزینانی |

 بن عبدالله           بن باز

سیستانی

شما نور خدا رو تو چهره کدام میبینید؟

منبع عکسها

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط محمود مزینانی |

سلام ؛

دوستي دارم که بسيار دوستش مي دارم.

دکتر محمود منطقي.

اين چند خط  به احترام اوست.

 

نميدانم چرا خيرات ما جلوه هاي مشخص و کليشه شده از قرنها قبل هستند و ظاهرا کسي قصد عوض کردن آنها را ندارد. مثلا دوست داريم گوسفندي قرباني کنيم و خيرات کنيم  و شايدم  يه عکس يادگاري بگيريم ، حالا با خدا نشده با خلق خدا.

و اگر کسي از سر ندانم کاري بگه "چرا گوسفند رو کشتيد؟ اونو ميفروختيد پولش رو خرج يه بيمار ميکرديد. "

اين شاخه که به قد 30 سانتي متر از ملاج انسان بيرون ميزنه.

ولي  چرا که نه؟ مگه چه اشکالي داره.

توي خيابون و بازار انواع و اقسام گدائي رو مي بينيد . البته خيلي روشنه که مشکلات اقتصادي خيلي ها رو به خاک سياه نداري نشونده اما پر واضح که اين آقا يا خانم گدا با صداي تنور(صداي زير در بحث سولفوژ و اين حرفها) و يا باسش روزها تمرين کرده تا موثر گدائي کنه .

چونه زدن بلده.

به هر حال خيرات کليشه اي ما گداهاي مخصوص به خودش رو پيدا کرده.

اما يه نکته

يه سئوال

ما کمک مي کنيم يا به انساني که بدبخت شده از سر ترحم چيزي ميديم؟

اگه کسي بد بخت نبود و کمک خواست کمکش مي کنيم يا حتما بايد بد بخت باشه و البته کم بخواد تا اون موقع ماهم مثل فرشته و ملائکه  کمکش کنيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 توسط محمود مزینانی |